محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3957
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : مخلد بن يزيد از خراسان بيامد و به كسان چيز مىداد ، به هيچ ولايتى نمىگذشت مگر مال بسيار به آنها مىداد ، سپس بيامد تا پيش عمر بن عبد العزيز رسيد و چون به نزد وى درآمد حمد خدا گفت و ثناى وى كرد ، سپس گفت : « اى امير مؤمنان خداوند با اين امت نكويى كرد كه ترا بر آن خلافت داد و ما را دچار تو كرد ، كارى نكن كه به سبب خلافت تو از همه كسان تيره روزتر باشيم ، براى چه اين پيره مرد را به زندان كرده اى ، من بدهى او را عهده مىكنم ، دربارهء آنچه از او مطالبه مىكنى با من مصالحه كن » گفت : « نه ، مگر آنكه تمام آنچه را از او مطالبه مىكنم عهده كنى . » گفت : « اى امير مؤمنان اگر دليلى دارى مطابق آن عمل كن ، اگر دليلى به دست نيست گفتار يزيد را باور كن ، و گرنه بگو قسم ياد كند ، اگر نكرد با وى مصالحه كن . » عمر گفت : « راه ديگرى نمىيابم ، جز اينكه همه مال را از او بگيرم » گويد : و چون مخلد برون شد عمر گفت : « اين به نزد من از پدرش بهتر است » اما مخلد دير نماند و درگذشت . گويد : و چون يزيد نپذيرفت كه چيزى به عمر بدهد جبهء پشمين به دو پوشانيد و بر شترى نشانيد و گفت : « او را به دهلك ببريد . » وقتى يزيد را ببردند و بر كسان گذر دادند ، مىگفت : « من عشيره ندارم مرا به دهلك مىبرند ، فاسق و مشكوك الحال و دزد را به دهلك مىبرند سبحان الله مگر من عشيره ندارم ! » گويد : سلامة بن نعيم خولانى پيش عمر رفت و گفت : « اى امير مؤمنان يزيد را به زندانش پس آر كه بيم دارم اگر او را بفرستى قومش بگيرندش كه قوم او را ديدم كه بسبب به او خشم آوردهاند . » عمر او را به زندانش پس آورد و همچنان در زندان ببود تا خبر بيمارى عمر